غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
329
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
الملك و چنانچه كلك دو زبان در مجلد دوم بيان كرد بعد از آنكه الثاير باللّه روزى چند در رستمدار و مازندران حكومت فرمود ميان او و ابو الفضل بن محمد بن شهريار صورت مخالفت روى نمود الثاير باللّه عنان عزيمت بجانب گيلان انعطاف داد و ديگرباره در ايالت رستمدار استقلال يافتند بعد از فوت محمد ابن شهريار اصپهبد حسام الدوله زرين كمر بن فرامرز بن شهريار بن جمشيد سى و پنج سال رايت اقبال برافراشت آنگاه پسرش سيف الدوله با حرب بيست و هفت سال پادشاه بود ولدش حسام الدوله اردشير بيست و پنجسال سلطنت نمود پس برادرزاده اش فخر الدوله نامور بن نصير الدوله بن سيف الدوله سى و دو سال حكومت كرد آنگاه پسرش عز الدين هزار اسب چهل سال روى بتمشيت مملكت آورد و بعد از فوت هزار اسب پسرش شهر نوش بر مركب سرورى و شوكت سوار گشت و اين شهر نوش پادشاهى عالىهمت صاحب حشمت بود و با پادشاه غازى كه حكومت مازندران ابا عنجد تعلق بوى ميداشت در طريق اتحاد سلوك نموده خواهرش را در حباله نكاح كشيد و بدين جهت هردو مملكت صفت مشاركت گرفته طبرستان بكمال معمورى رسيد و مظفرى شاعر در آن ولا قصيدهء بنظم آورد كه مطلعش اينست بيت جنت عدن است گوئى كشور مازندران * در حريم حرمت اصپهبد اصپهبدان مدت سلطنت شهر نوش سيزده سال بود و بعد از وى برادرش استندار كيكاوس بامر سلطنت اشتغال نمود و چون روزى چند استندار كيكاوس بلوازم منصب جهانبانى پرداخت بر اسب جلادت سوار شده مخالفت شاه غازى را پيشنهاد همت ساخت و چند نوبت بين الجانبين محاربت دست داد و بالاخره مصالحه اتفاق افتاد و هريك از آن دو سردار روى بمملكت خود نهاد و در سنه ثمان و خمسين و خمسمائه شاه غازى به علت نقرس از عالم مجازى انتقال نموده پسرش علاء الدين حسن قائم مقام شد و زمان اقبال علاء الدين حسن به زودى سپرى گشته ملك اردشير بر مسند سرورى نشست و كيكاوس را پسرى بود جستان نام كه منصب ولايت عهد تعلق بوى ميداشت اما بحسب تقدير جستان پيش از پدر وفات يافته از وى پسرى يك ساله ماند زرين كمر نام و كيكاوس در سنهء ستين و خمسمائه بملك عقبى توجه نمود مدت دولتش سى و هفت سال بود استندار هزار اسب بن شهر نوش بن هزار اسب بعد از فوت عم در رستمدار شهريار شد و او در فن كماندارى و تيراندازى يد بيضا مىنمود اما بخلاف روش پدر و عم غم تقويت شريعت نداشت و با ملاحدهء رودبار صلع كرده همت بر شرب مدام و مصاحبت گلر خان سيماندام گماشت بنابر آن اعيان از وى رو گردان شده بملك اردشير پيوستند و كيفيت حال او را بازگفتند ملك مازندران قاصدى سخندان نزد استندار فرستاد و او را بر دوستى ملاحده و دوام ارتكاب شراب ملامت كرده بطريق سلوك رشد و رشاد ترغيب نمود و هزار اسب همچنان بر اسب غرور سوار شده آن نصايح سودمند را قبول نفرمود بنابر آن ملك اردشير لشگر برستمدار كشيد و ميان او و هزار اسب جنگ و جدال بدور و دراز رسيد آخر الامر هزار اسب از ستيز و آويز عاجز گشته بپاى اضطرار نزد اردشير رفت و اردشير او را اعزاز و احترام تمام نموده در منزل مناسب فرود آورد و در آن اثنا برادر هزار اسب امير خليل درگذشت به علت خناق و ملك اردشير